جوانی

شمع جوانی ...

جوانی شمع رَه کردم ، که یابم زندگانی را 
نجُستم زندگانی را و ، گم کردم جوانی را 
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم 
به دنبال جوانی کوره راه ِ زندگانی را 
بیاد ِ یار دیرین ، کاروان گم کرده را مانم 
که شب در خواب بیند ، همرهان ِ کاروانی را 
بهاری بود و ما راهم ، شکر خوابیّ و رؤیایی 
چه غفلت داشتیم ای گُل شبیخون خزانی را 
چه بیداری ّ تلخی بود ، زآن خواب ِ خوش مستی
که در کامم به زهر آلود ، شهد شادمانی را 
سخن با من نمیگویی ، الا ای همزبان ِ دل 
خدا را با که گویم؟ شکوه ی بی همزبانی را 
نسیم زلف جانان کو ؟ که چون برگ خزان دیده 
به پای سرو خود دارم ، هوای جانفشانی را 
به چشم آسمانی گردشی داری ، بلای جان 
خدا را برمگردان این بلای ِ آسمانی را 
نمیری [ شهریار] از شعر شیرین ِ روان گفتن 
که از آب بقا جویند ، عمر جاودانی را 

محمد حسین شهریار 


/ 1 نظر / 7 بازدید
مریم

سلام .شعر قشنگی بود .مرسی . به وبلا منم یه سر بیا .لطفا